رویای ناتمام ( قسمت دوم )

شب را با خیال و رویای او به صبح رساندم آنقدر غرق در رویا خوابم برده بود که خیلی دیر بیدار شدم باید عجله میکردم تا به کلاس برسم با دیدن برف زیادی که باریده بود تعجب کردم زمین کلی عروس شده بود و دامن بلند و سفیدش را همه جا پهن کرده بود سفیدی به چشمانم زد ، با عجله خودم را به کلاس رساندم اما زیاد حواسم جذب درس نبود دلم میخواست زود کلاس تمام شود و من به دیدن آن موجود دوست داشتنی بروم. بالاخره ظهر شد ومن خودم را به آنجا رساندم و باز به درون پنجره خیره شدم ابتدا چیزی معلوم نبود چون پرده ی توری نازکی روی پنجره کشیده شده بود اما وقتی با دقت نگاه کردم او را دیدم که مثل آن روز همانجا آرام ایستاده و به هیاهوی مردم نگاه میکرد باز همچنان آرام و بیصدا تکان نمی خورد نگاهش را به نقطه ای خیره کرده بود ، موهای بلند و سیاهش بر روی شانه ریخته و همراه وزش باد به رقص در می آمدند چرا انقدر ساکت بود؟ چرا همانجا ایستاده و خیره خیره مردم را نگاه میکرد ؟ چه نگاه غمناک و معصومانه ای داشت ! کاش میشد با او حرف بزنم او که بود که من اینگونه برایش بی تاب شده بودم  در خلوت خودم کلی با او حرف زدم اما او دریغ از یک لبخند! مرا میدید اما به روی خودش نمی آورد ولی همه ی بی اعتنایی های او برای غریبی مثل من که در آن غربت به او دل بسته بودم مهم نبود حس میکردم در هیاهوی آن همه افراد بیگانه نگاه او با تمام غریبه ها فرق میکند نگاهش مرا به خود می خواند، راستی که انسان چه آسان میتواند با دل بستن به چیزی خیلی غمها را تحمل کند ، وجودش به من گرمی میداد همین که گاهی از دور میدیدمش کلی از غمهایم را فراموش میکردم به جنب و جوش افتاده بودم دیگر آن پسر ساکت و کم حرف قبل نبودم سر کار با همه شوخی میکردم لحظه هایم دیگر خالی نبود بلکه ثانیه به ثانیه ی لحظه هایم با او سپری میشد در تمام لحظه هایم حضور داشت هر جا رانگاه میکردم آن نگاه معصوم را میدیدم مثل دیوانه ها شده بودم و بسان کودک سرگردانی به این طرف و آن طرف میدویدم و سرخوش و سرمست بال بال میزدم ، روزها از پی هم میگذشتند و من وقتی میدیدمش خوشحال و شاداب پا به پای ثانیه ها مسابقه میدادم اما وقتی نمیدیدمش غمهایم را در گوش دلتنگی ام پچ پچ میکردم حتی گاهی با پنجره ی بسته اش درد دل میکردم و واقعا که اشیا چه زیبا انسان را می فهمند و گوش به درد دل می سپارند نه چیزی میگویند و نه عکس العملی نشان میدهند فقط ساکت میشوند و گوش می سپارند! او از کجا ناگهان سر راه من پیدا شد ؟ آن نگاه شیرینش با دل من چه کرد ؟ که ذره های وجودم او را که میدیدند به رقص در می آمدند چه روزها و شب هایی که به امید او میگذراندم و چقدر در تنهاییهایم او را همدم خود کرده بودم و با او راز دل میگفتم مانند غزالی درمانده که تیر صیاد سینه اش را دریده در فضای جنگلی وسیع برای تسکین درد خویش به هر سو میدویدم . تصمیم گرفتم بعد از سال تازه هر جور شده به خانه اش بروم برای رسیدن به خواسته ام آرام و قرار نداشتم ، شبهای سرد زمستان مجال بیرون رفتن را نمیداد و من بیشتر در خانه میماندم و تنها چیزی که صادقانه با من درد دل میکرد های های گریه های شبانه ام بود وه که چه نعمتی است گاه گریستن زیرا که درون آدمی را شستشو میدهد و قلب را صیقل میدهد قبل از به پایان رسیدن زمستان یک بار دیگر هم به دیدنش رفتم در این هوای سرد پنجره اش باز بود و مثل همیشه همانطور آرام ایستاده بود چشمان شیشه ای و خاکستری اش زیر نور خورشید درخشش خاصی داشت دوباره سیل سوالات به مغزم هجوم آورد از این که چرا این همه ساکت بود در شگفت بودم ! ولی لبخندی بر لبانم نشاندم و و با خود زمزمه کردم : به زودی جواب تمام سوالهایم را خواهی داد تو مال من خواهی شد. بالاخره سال تازه شد لحظه شماریهایم به پایان رسید دیگر میتوانستم به دیدن ملکه ی رویاهایم بروم  . یک روز قشنگ بهاری در حالی که خودم را مرتب کرده و دسته گلی در دستانم بود به جلوی درب منزلش رفتم قلبم از شدت هیجان، گویی میخواست از سینه ام بیرون بپرد ، نفس عمیقی کشیدم و در حالی که دستانم می لرزید زنگ را فشردم چند لحظه صبر کردم تا اینکه خانمی جوان در را باز کرد انتظار داشتم آقا یا خانم پیر یا مسنی در را باز کند انگار زبان در دهانم نمی چرخید وقتی خانم چند بار سوال کرد که آیا کاری دارم با تته پته جواب دادم که می خواهم با خانمی که طبقه ی بالا همیشه جلو پنجره می ایستد صحبت کنم .آن خانم با دقت به صورتم دقیق شد ابروانش را به نشانه ی تعجب بالا برد انگار از جواب دادن عاجز بود چند لحظه سکوت در بین ما حاکم شد و بعد مردی قد بلند جلو آمد و بعد از احوالپرسی دلیل مراجعه ام را پرسید من نیز همان جواب قبلی را دادم انگار مرد هم متعجب شده بود که با لبخندی تصنعی گفت:آقای محترم در این خانه غیر از من و همسرم کسی زندگی نمی کند فکر کردم که دارند با من شوخی می کنند خندیدم و گفتم ولی من همیشه او را می بینم که جلوی پنجره می ایستد  وبیرون را نگاه می کند با خودم فکر کردم یعنی اینا واقعا با من شوخی می کنند یا من این همه مدت دچار توهم شدم ؟ قلبم می لرزید پاهایم قدرت نگه داشتن جسمم را نداشتند با صدای فریاد گونه ای گفتم نه من اشتباه نمی کنم اجازه بدهید او را ببینم، مرد که انگار به چیزی فکر می کرد با صدای آرامی گفت نکنه...منظورتان...و بعد حرفش را قطع کرد، بیشتر از این نتوانستم صبر کنم با عجله به داخل رفتم و مسیر پله های بالا را در پیش گرفتم رو به روی پله ها در چوبی قهوه ای رنگی خود نمایی میکرد، نور امیدی در دلم جرقه زد با خودم گفتم اینجا همانجاست اتاق اوست او حتما اینجاست . با ترس و لرز عجیبی دستگیره را گرفتم . صدای پای آن زن و مرد از پایین می آمد که با عجله دنبالم می آمدند هر دو سراسیمه و مضطرب بودند انگار از چیزی نگران بودند پریشانی در چهره شان موج می زد به من که رسیدند دیگر پاهایشان آنها را در رفتن یاری نکرد باز نفس عمیقی کشیدم و در را باز کردم خدای من چه اتاقی بود اتاقی پر از نقاشی های زیبا تابلوهای زیبا که بر دیوار نصب نشده بودند لحظه ای همانطور اتاق را زیر نظر گرفتم که ناگهان چشمم به دختری افتاد که پشت به من رو به روی پنجره ایستاده بود آری خودش بود مات و مبهوت نگاهش کردم موهای سیاهش تا زیر کمر می رسید بالاخره لحظه ی انتظار به سر آمد نفس هایم به شماره افتاد بود اما او تکانی نمی خورد با دلهره ی عجیبی خودم را به او رساندم و رو به رویش قرار گرفتم اما چه میدیدم بغض بزرگی گلویم را فشرد نفسم بالا نمی آمد گویی ته چاهی دم کرده ایستاده بودم انگار شخصی قوی هیکل روی سینه ام نشسته و با پنجه های قوی بینی ام را گرفته بود هوای اطرافم خفه بود دلم اکسیژن تازه می خواست دلم دشت وسیعی می خواست که در آن بدوم به سوی بیکران، خودم باشم و خدای خودم و تا می توانستم گریه سر داده و از دست روزگاری که مرا نفهمید ناله سر دهم خدایا موجودی که این همه مدت به امید او لحظه ها را سپری کرده بودم به امید او ثانیه ها را شمرده بودم به امید او میان بیگانگان شهر غربت سر کرده بودم تنها مجسمه ی سنگی بود و بس.

نویسنده: سنور دهار (مینو)

«



بینه‏رانی ئه‏مڕۆ : 6
سه‏رجه‏می بینه‏ران : 38868
Ofogh Rayaneh Web Design
هه‌موو مافه‌کانی بۆ ماڵپه‌ڕی مامه‏ند قادری پارێزراوه . داڕشتن و رێک خستن: کۆمپانی افق رایانه