رویای ناتمام ( قسمت اول )

باز هم خسته و کوفته مسیر خیابان طویل وقدیمی که هر روز از آن میگذشتم را تنهایی پیمودم تا به خانه برسم دو سال بود که از خانه و کاشانه ام کوچ کرده بودم و برای ادامه ی تحصیل به شهری دور آمده بودم .زندگی برایم سخت می گذشت و دوری از خانواده و دوستانم بر غم و  سختی روزهایم می افزود ، به خاطر هزینه ی زیاد دانشگاه در نزدیکی خانه ای که اجاره کرده بودم کاری پیدا کردم و ظهرها بعد از اینکه از دانشگاه برمیگشتم و نهار می خوردم به سر کار میرفتم وتا دمدمه های عصر مشغول کار میشدم شبها نیز درسهایم را مرور میکردم. روزهایم با رنج و مشقت می گذشت و اغلب اوقات تنها بودم . باز از میان رهگذران گذشتم و مات نگاهشان کردم ، همه ی آدمهایی که پشت نقاب شیشه ای قلبشان چندین چهره پنهان است طوری که هیچکدام را نمیتوانی بشناسی آدمهایی که سلامشان بهانه است عشق شان دروغی جاودانه است در زمینی که زبان حق را بریده اند ، تمام آنانی که با تو از مهر صحبت میکنند جز به فکر غارت دل تو نیستند و این قانون آدمیان است و قانون زمین که به هر کس برسی خنجری میان مشت خود نهفته دارد و پشت هر شکوفه ی تبسم خار جانگدازی پنهان است ، ومن اینچنین تنها و غریب میان این رهگذران رنگارنگ آرام و بی صدا روزها را میگذرانم ، این همه اندوه در دلم بود و من ساکت و خاموش بودم این همه غوغا در اطرافم بود و من از همه چی دور بودم . در افکار خودم غرق بودم و دستهایم را که از سرما یخ کرده بود در جیب کتم پنهان کرده بودم که حس کردم نوری خیره کننده چشمانم را اذیت میکند سرم را برگرداندم و مسیر نور را تعقیب کردم ، ساختمان بلندی که آن طرف خیابان قرار داشت پنجره ای  بزرگ با شیشه های بسته داشت که در آن روز سرد زمستان نور خورشید به شیشه تابیده و انعکاس آن چشم را اذیت میکرد سرم را پایین انداختم و به راهم ادامه دادم اما انگار این نور با من شوخی میکرد انگار کسی با آینه از آن پنجره به چشمانم نور می تاباند خواستم توجه نکنم و به راهم ادامه دهم اما ناخود آگاه گوشه ای ایستادم و با دقت به آن پنجره خیره شدم در نگاه اول چیزی جز انعکاس نور که به دیگران میتابید ندیدم اما کمی که بیشتر دقت کردم حس کردم کسی از درون پنجره بیرون را مینگرد باز هم بیشتر دقت کردم آری پیراهن دختری معلوم بود که جلوی پنجره ایستاده بود و گویا او نیز مات و مبهوت رهگذران را تماشا میکرد کمی جلوتر رفتم و این دفعه چهره ی او را دیدم که چقدر آرام و غم انگیز به نظر میرسید چشمانم به دیده ی او خیره مانده بود چقدر زیبا و جذاب بود و چشمانش که موج سنگینی از از یک نغمه ی زمستانی غم انگیز داشت او را دوست داشتنی تر میکرد و من چقدر ناخواسته آنجا ایستاده و او را مینگریستم در آن روز سرد زمستان انگار نگاه گرم آن دختر یخ های سرد قلبم را ذوب میکرد ، در دلم هیاهویی به پا بود زمانی به خودم آمدم که زوزه ی باد در گوشم پچ پچ میکرد و نوک بینی ام از شدت سرما قرمز شده بود ، با اکراه از آن پنجره دل کندم و در حالی که قلبم را آنجا جا میگذاشتم به طرف خانه حرکت کردم آسمان در چهار دیوار ملال خویش زندانی بود آفتاب از همه ی دلمردگی ها روی گردان شده بود زندگی سرش را در گریبان فرو کرده بود شهر انگار نفس در سینه پنهان کرده بود اما من حال و هوای عجیبی داشتم ، شب شده بود و من آرام کنار پنجره ایستاده و به بیرون نگاه میکردم ، نم نم باران میبارید و صدای برخورد قطره های باران بر روی زمین آهنگ دلنوازی را سر میداد افکارم ناخودآگاه به سوی آن پنجره و آن دختر پر میکشید در ان شب تاریک و سوز سرما طاقت خانه ماندن را نیاوردم برای همین خودم را به آن ساختمان رساندم و باز به همانجا خیره شدم اما چیزی معلوم نبود کاش پنجره آنقدر مه نمی نوشید با خود گفتم آخر این وقت شب چه کسی جلوی پنجره می ایستد ؟ زیر بارش باران به راه افتادم و به فکر فرو رفتم انگار من بدون اینکه هیچ نام و شناختی از آن دختر داشته باشم اسیرش شده بودم من چه ام شده بود؟ در دل خسته ی من چه میگذشت؟ چرا بیخود لحظه هایم از او پر شده بود؟ میان ما که فقط نگاه بود! وقتی که خیس خیس از نوازش باران شدم به اتاقم هجوم بردم دلم تنگ شده بود نمیداانستم برای چه!! احساس کردم بیصدا دارم گریه میکنم گاهی انسان میگرید بدون آنکه چشمانش خیس شود و تنها علامت گریه، تر شدن چشم نیست! آسمان چادر سیاهش را بر سر کرده بود در آن ظلمت و تاریکی شب هر لحظه تصویر آن دختر در نظرم نقش می بست چه آسان تمام قلبم را تصاحب کرده بود .

ادامه داستان در مطلب بعدی

نویسنده: سنور دهار (مینو)

«



بینه‏رانی ئه‏مڕۆ : 3
سه‏رجه‏می بینه‏ران : 38865
Ofogh Rayaneh Web Design
هه‌موو مافه‌کانی بۆ ماڵپه‌ڕی مامه‏ند قادری پارێزراوه . داڕشتن و رێک خستن: کۆمپانی افق رایانه