ئاگاداری بۆ دۆستانی ئهنجومهنی ئهدهبی تیرێژ(شنۆ)
به پێی بڕیاری لێژنهی چیرۆک لهمهودوا له بهرنامهکانی ئهم بهشه (چیرۆک) زنجیرهوتارێک سهبارهت به ئهدهبیاتی چیرۆکی پۆست مۆدێرن له کتێبی (ادبیات پسامدرن)،(کۆمهڵه وتار)، له وهرگێرانی پیام یزدانجو – چاپی نشر مرکز ، تاو و توێ دهکرێت. ههموو جارێک بهشێک لهو وتارهی باس دهکرێت، له سهر ئهم ماڵپهڕه به زمانی فارسی بڵاو دهکرێتهوه ههتا دۆستان بتوانن پێشتر ئاگاداری بابهتهکهبن.
به هۆی نهبوونی کات ئهم پێشهکیه، ههر ئهمڕۆ باس دهکرێت.به هیوای سهرکهوتنی ههموولایهک.
نا بههنگامی پسامدرن
پیام یزدانجو
1
کم ترین کسی هست که منکر دستاوردهای بزرگ مدرنیته - دموکراسی، جامعهی مدنی، حقوق بشر، آزادی بیان و...باشد-والبته کم تر کسی هست که در جامعهیی محروم از این دستاوردها ضرورت تلاش برای نزدیک شدن به آرمانهای این چنینی را احساس نکند اما آیا مدرنیته تقدیر محتوم ماست؟ وآیا چنان که لیوتار میگوید، برای مدرن شدن نخست باید پسامدرن بود؟ اگر معنای لفظی ((مدرن)) را درنظر بگیریم شاید حق به جانب لیوتار باشد: برای امروزی شدن، نخست باید از امروز خود فراتر رفت. با این حال، این برداشت از جهاتی مسأله ساز خواهد بود. لیوتار این گذار را بیش از حد ساده میانگارد، این فرض فراروی خود متضمن باوری مدرنیستی است؛ ودیگر این که، به این ترتیب، پسامدرن بودن راهی برای مدرن شدن خواهد بود، راهی برای امروزی نبودن است. پسامدرن مناسبتی با امروز ندارد. پسامدرن نا بههنگام است.
نا بههنگام چیست؟ آن چه پیش یا پس از هنگام میآید. چیزی فروتر یا فراتر از انتظارات ما.چیزی پیش بینی ناپذیر، ناگهانی، نامناسب،نا بههنجار، به این مفهوم، تأملات نیچه نابههنگام بود. ونوشتار پسامدرن، نوشتار نابههنگام است.
2
اما آیا هر نا- مدرن بودنی پسامدرن بودن است؟ البته اگر به چنین فرضی قائل باشیم. قطعا دچار همان تعمیم لیوتاری خواهیم شد. پس پسامدرن بودن چیست؟ روشن است که هیچ تعریف صریح وسر راستی از آن وجود ندارد؛ برداشت کامل ویکهیی از آن در بین نیست ودیدگاههای نویسندگان این مجموعه خود بهخوبی مصدق همین نظر است. اما آیا این بیتعریفی چنان است که هرگونه نا- مدرن بودنی را دربر می گیرد؟ در واقع، منشأ بسیاری از سوء تفاهم وسوء استفادههای فراگیری که از پسامدرن میشود در همین نکته نهفته است. که ارتجاعیترین اندیشه ها ملبس به جامهی پسامدرن شده وبا مدرن ستیزی خود موحشترین ابزار را برای سرکوب دیگر اندیشی به کف گرفتهاند. مضحک تر از توجیه انحطاط فکری وفرهنگی با استناد به آرای نویسندگان پسامدرن چه میتواند باشد؟
این که پسامدرنیته وضعیت روشنی نیست، البته ریشه در ابهام مدرنیته دارد. هیچ حدفاصل دقیقی میان سنت ومدرنیته، یا مدرنیته وپسامدرنیته وجود ندارد.بدیهی است که ما مدرنیته راچنان که باید وشاید درک نکرده ایم وهنوز کمابیش در فرهنگی سنتی سر میکنیم، اما آیا وجوه مشترک عظیمی که سنت ومدرنیته را به هم پیوند میدهد( ازجمله دوانگاری، اقتدار، تمامت طلبی و...) به ما مجال آن را نخواهد داد تا از این پساسنت، از این پسامدنیته سخن بگوییم.
پسامدرن بودن نه سنتی شدن است ونه مدرن تر از مدرن شدن. پسامدرن نه سنت را یکسره می ستاید ونه مدرن را یکسره محکوم میکند. نقادی پسامدرن نقادی نسبی نگرانه وتکثر باورانه است، واز این روهر نقدی بر مدرنیته، نقدی بر سنت نیز خواهد بود. پسامدرن، اساسا، سیر خطی سنت، مدرنیته- پسامدرنیته را انکار میکند.
3
پسامدرن ها همواره متهم به نفی تاریخ، متهم به غیر تاریخی نگریستن به یک اندازه آن را در دستورکارخود دارند، چیزی جز یک باور مدرنیستی به راستای خطی وپیش روندهی تاریخ نیست. آن لیبرال های سرخوشی که امروزه از پایان تاریخ دم میزنند، به همان اندازهی مارکسیستهای مدافع طرح نا تمام مدرنیته، به منجمد ساختن تاریخ میاندیشند. از نظر راستها تاریخ با تبلور وترقی حیرت انگیز بورژوازی صنعتی وجامعهی سرمایهداری به نقطهی اوج وانجماد خود رسیده، و چپها تنها از آن رو با این پایان مخالفت میکنند که میخواهند این اوج و انجماد را در برههیی بعدتر، در جامعهی سوسیالیستی یا کمونیستی بیابند. اما، هم چنان که بودریار میگوید، هیچ پایانی به این معنا وجود ندارد.
این توهم پایان، این پایان- مداری وغایت نگری وجه مشترک همهی مدرنهایی است که پایان مدرنبته را پایان تاریخ، پایان متافیزیک، پایان انسان و...میدانند، چه نظریه پردازانی چون فوکویاما سرخوشانه بر این ویرانهی اوتوپیایی پایکوبی می کنند وچه نویسندگانی چون بکت که با سبک سترون خود سوگوار این معناییاند.
4
باور نداشتن به راستای خطی تاریخ، مسأله سازترین وجه پسامدرن است. این ناباوری است که تخطی از چارچوب ها، درگذشتن از مرزها، وبر هم زدن معیارهای معرف را به دنبال خواهد داشت، واین وجهی است که بیش از همه برای اندیشهی سنتی ومدرن خطرناک خواهد بود. این مرز شکنی آیا چیزی جز همان نا به هماهنگی است؟
به گمان من منتقدانی- چون برایان مک هیل- که به درستی باور دارند که مرز بندیهای مقولاتی (فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و...) در وضعیت ما نیز هم چنان وجود دارند واساسا تأثیر مرزشکنی پسامدرن نیز در همین موجودیت است، نگرشی تیزبینانه تر از دیگرانی- چون فردریک جیمسون – دارند که معتقدند در وضعیت پسامدرن، این مرزبندیها، به ویژه میان فرهنگ والا وفرهنگ عامه، تقریبا به کلی محو شده است. نا به هنگامی پسامدرن دقیقا در دوام این مرزبندیها وتلاش برای در گذشتن از آن هاست. از این رو، تصور نوشتار پسامدرنی عاری از این وجه کاری نا ممکن است.
در گذشتن از مرزهای سنت ومدرنیته، آلودن قداست آن ها به هجو، وبه پرسش کشیدن همهی اصول اساسی شان- آیا این همان وجهی نیست که امروزه پسامدرن را برای جامعهی ما وفرهنگ ما این گونه خطرناک ونا بههنگام جلوه می دهد؟
5
پسامدرن بودن یک چیزی است وآموزش مقلدوار نگاه پسامدرن چیزی دیگر مگر نه این است که در جامعهی ما نیز آثاری به این نام عرضه می شوند، نظریاتی به این نام ترجمه میشوند، ونقدهایی به این نام نوشته می شوند، والبته از آن تأثیر توفنده وخطرناکی که پسامدرن با خود دارد، از آن نا بههنگامی پسامدرن، کم ترین اثری در آن ها نیست. آیا این سیر فزایندهی شیفتگی به نگاه پسامدرن ودل بستگی به عمل کرد سنتی وشاید مدرن، ما را متقاعد نمیکند تا ایمان بیاوریم که نگاه ونظریهی بر آشوبندهیی چون پسامدرن برای ما تنها وانمودهیی، به تعبیر بودریاری،است که آسایش خویش برای پیگیری استوارتر همان رویه وعمل کرد سابق را توجیه وتضمین میکند؟
جامعهی ما، فرهنگ ما پسامدرن را بر نمیتابد. واز همین روست که، به گمان من، پسامدرن در ادبیات ما نیز جلوهیی نداشته وشاید به این زودی وسادگی هم نخواهد داشت. من هنوز آن چنان به خوش بینی و ساده انگاری عادت نکردهام که کاربست چند تمهید اقتباسی در اثری را نشانی از پسامدرن بودن آن بدانم. این نا بههنگامی نیست. این تکراری بی لذت وتقلیدی بی وجد است. چنین پنداشتی، پنداشت خوش بینانه( واجازه دهید بگویم) سطحی نگرانهی کسانی است که معتقد به اخذ یک صورت فرهنگی (مثلا دموکراسی) وتلفیق آن با محتوای سنتی خویشاند.
6
نقطهی مقابل این دیدگاه در ادبیات، دیدگاهی که معتقد به اخذ شکل صوری نوشتار پسامدرن بیاندیشیدن واحساس مسولیت در قبال پیآمدهای محتوایی آن است، نگرش معتقدانی، چون دایان الام واز جهتی لینداهاچن- است که بیش از حد براین دیگرگونی مضمونی محتوایی انگشت گذاشته وچنان که باید به ساختار صوری اثر بها نمیدهند. به گمان من، چنین برخوردی جزئی از همان نگاه فراگیر ظاهرا پسامدرن است. قطعا همین نگاه است که به بهانهی دفاع از خرده فرهنگ ها خود را مسئول مداخله در سرنوشت آن ها می داند؛ به بهانهی، فرضا، محافظت از محیط زیست همان خرده فرهنگ ها را به تخریب محیط زیست متهم میکند؛ به بهانهی تجلیل از صلح جهانی، فرهنگ، سیاست وسینمای واماندهیی راستایش میکند؛ وباز به همین بهانه آن واماندگی و حتا تلاش برای رهایی از آن واماندگی را محکوم می کند.
نسبت دادن مفاد ومحتوای پسامدرن به متن یا فرهنگی که ساختار وصورتی حتا وامانده تر از حد انتظار دارد چیزی جز دامن زدن به توهم ها نیست. یک حاصل سنگر گرفتن در پس القاب وعناوین خوش آب ورنگی چون صلح، گفت وگو، هم اندیشی و...غرق شدن در تو هم به روز بودن، مدرن بودن ومتمدن بودن است. اما محتوای چیزی جز قالب نیست، واین است که بهرهگیری از صورت پسامدرن بدون تسلیم شدن به محتوای آن، اتخاذ نگارشی پسامدرن بدون گردن نهادن به تقدیر ساختاریاش، توهمی محض است.
7
پسامدرنیته بی شک وضعیتی فراگیر است، اما ادبیات پسامدرن، به لحاظ اسمی ورسمی، شاید آن گونه که باید این چنین نبوده است. این موقعیتی است که دیگر عرصههای فکری وفرهنگی پسامدرن نیز با آن درگیرند.اندیشهی فلسفی پسامدرن در شالوده شکنی دریدایی اواخر دههی شصت و اوایل دههی هفتاد شکل گرفت. اندیشهی اجتماعی وفرهنگی آن در دههی هشتاد وبا وانمایی بودریاریی ظهور کرد. سیاست پسامدرن دههی هشتاد پیش از استقرار، جای خود را به جهانی گرایی دههی نود داد. معماری پسامدرن دههی هفتاد پیش از معماری شالودهشکنانهی دههی هشتاد ونود عرضه شد.هنر پسامدرن پیش از ظهور کامل ومستقل در دهههای هفتاد وهشتاد، جای خود را به هنر چند رسانهیی دههی نود داد. وادبیات پسامدرن پیش از هر جلوهی دیگری از پسامدرن، در اوایل دههی شصت ظهور کرده وپیش از همه، در اوایل ونهایتا اواسط دههی هفتاد افول کرد.
پس، آیا به این ترتیب، ادبیات پسامدرن چیزی مربوط به گذشته وصرفا یک موضوعی پژوهشی است؟ آن چه بیش از همه مرا به مخالفت با این سرانجام وا می دارد، عدم پذیرش آن نقشهی تقویمی است. ادبیات پسامدرن، چه در نگارش وچه در نگرش، هنوز شدیدا آمریکا- محور است، وحتا آن نقشهی تقویمی ترسیم گر مسیری است که از آمریکا آغاز شده ، به اروپا وآمریکای لاتین- در هر حال، به پارهیی از تمدن غرب- راه یافته وسپس دوباره در همان آمریکا پایان گرفته است. اگر به چنین نقشهیی قائل باشیم البته راهی جز این نخواهیم داشت تا- هم چون لری مک کافری – ادبیات پس از این برهه را پسا- پسامدرن، یا به هر حال غیر- پسامدرن بخوانیم. اما به گمان من، آن چه در دهههای شصت وهفتاد در ادبیات به وقوع پیوست تنها جلوهیی از پسامدرن واز نابههنگامی آن بود؛ پسامدرن در این جلوه محدود نمیشود.
اگر به تفاوتی دقیق وظریف میان مدرن ومدرنیست قائل باشیم ( به این اعتبار که، مثلا، زولا را مدرن وبودلر را مدرنیست بدانیم) ادبیاتی که تاکنون عرضه شده، ادبیات پسامدرن ونه پسامدرنیستی بوده، والبته این تمایزی است که نویسندگان متون این مجموعه نیز گاه التفاتی به آن نداشتهاند. با این حال، من خوشبینانه باور دارم همان گونه که از دل انبوه نظریهپردازان پسامدرن بزرگ وبسیاری چون لیوتار ، دلوز، فوکو و... نا بههنگام ترین نظریه پرداز پسامدرنیست، یعنی بودریار سربرآورد، دیر یا زود در عرصهی ادبیات نیز شاهد ظهور جریان ونویسندگانی پسامدرنیست خواهیم بود؛ هرچند که شاید جهت گیری ادبیات دو دههی اخیر غرب چندان تأییدکنندهی این فرض نباشد. نا بههنگامی پسامدرن از همین روست.
«