شب را با خیال و رویای او به صبح رساندم آنقدر غرق در رویا خوابم برده بود که خیلی دیر بیدار شدم باید عجله میکردم تا به کلاس برسم با دیدن برف زیادی که باریده بود تعجب کردم زمین کلی عروس شده بود و دامن بلند و سفیدش را همه جا پهن کرده بود سفیدی به چشمانم زد ، با عجله خودم را به کلاس رساندم اما زیاد حواسم جذب درس نبود دلم میخواست زود کلاس تمام شود و من به دیدن آن موجود دوست داشتنی بروم. بالاخره ظهر شد ومن خودم را به آنجا رساندم و باز به درون پنجره خیره شدم ابتدا چیزی معلوم نبود چون پرده ی توری نازکی روی پنجره کشیده شده بود اما وقتی با دقت نگاه کردم او را دیدم که مثل آن روز همانجا آرام ایستاده و به هیاهوی مردم نگاه میکرد باز همچنان آرام و بیصدا تکان نمی خورد نگاهش را به نقطه ای خیره کرده بود ، موهای بلند و سیاهش بر روی شانه ریخته و همراه وزش باد به رقص در می آمدند چرا انقدر ساکت بود؟ چرا همانجا ایستاده و خیره خیره مردم را نگاه میکرد ؟
باز هم خسته و کوفته مسیر خیابان طویل وقدیمی که هر روز از آن میگذشتم را تنهایی پیمودم تا به خانه برسم دو سال بود که از خانه و کاشانه ام کوچ کرده بودم و برای ادامه ی تحصیل به شهری دور آمده بودم . زندگی برایم سخت می گذشت و دوری از خانواده و دوستانم بر غم و سختی روزهایم می افزود ، به خاطر هزینه ی زیاد دانشگاه در نزدیکی خانه ای که اجاره کرده بودم کاری پیدا کردم و ظهرها بعد از اینکه از دانشگاه برمیگشتم و نهار می خوردم به سر کار میرفتم وتا دمدمه های عصر مشغول کار میشدم شبها نیز درسهایم را مرور میکردم. روزهایم با رنج و مشقت می گذشت و اغلب اوقات تنها بودم .باز از میان رهگذران گذشتم و مات نگاهشان کردم ، همه ی آدمهایی که پشت نقاب شیشه ای قلبشان چندین چهره پنهان است طوری که هیچکدام را نمیتوانی بشناسی آدمهایی که سلامشان بهانه است عشق شان دروغی جاودانه است در زمینی که زبان حق را بریده اند ، تمام آنانی که با تو از مهر صحبت میکنند جز به فکر غارت دل تو نیستند و این قانون آدمیان است و قانون زمین که به هر کس برسی خنجری میان مشت خود نهفته دارد و پشت هر شکوفه ی تبسم خار جانگدازی پنهان است ، ومن اینچنین تنها و غریب میان این رهگذران رنگارنگ آرام و بی صدا روزها را میگذرانم ، این همه اندوه در دلم بود و من ساکت و خاموش بودم این همه غوغا در اطرافم بود و من از همه چی دور بودم .